رضا قليخان هدايت
1007
مجمع الفصحاء ( فارسي )
همچنين تا مرد نامآور شدى * فارس ميدان و مرد كارزار آنچه ديدى برقرار خود نماند * و آنچه بينى هم نماند برقرار ديروزود اين شكل شخص نازنين * خاك خواهد گشتن و خاكش غبار گل بخواهد چيد بىشك باغبان * ور نچيند خود فروريزد ز بار نام نيكو گر بماند ز آدمى * به كزو ماند سراى زرنگار آدمى را عقل بايد در بدن * ور نه جان در كالبد دارد حمار با غريبان لطف بىاندازه كن * تا رود نامت به نيكى در ديار از درون خستگان انديشه كن * وز دعاى مردم پرهيزكار با بدان بد باش و با نيكان نكو * جاى گل گل باش جاى خار خار ديو با مردم نياميزد مترس * بل بترس از مردمان ديوسار در تجريد و تفريد و مدح خواجه صاحب ديوان گويد به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار * كه بر و بحر فراخست و آدمى بسيار گرت هزار بديع الجمال پيش آيد * ببين و بگذر و خاطر به هيچيك مسپار مخالط همهكس باش تا بخندى خوش * نه پايبند يكى كز غمش بگريى زار كسى كند تن آزاده را به بند اسير * كسى كند دل آسوده را به فكر فكار خنك كسى كه به شب در كنار گيرد دوست * چنان كه شرط وصالست بامداد كنار و گر بيند بلاى كسى گرفتارى * گناه تست كه بر خود گرفتهاى دشوار